وقتی به آهنگ های این آقای Johannes Linstead گوش می کنم انگار اصلا اینجا نیستم حتی اگر پیش تو باشم!
![]() |
![]() |
![]() |
هیچ چیز دردناک تر از این نیست که بعد از سال ها به خودت بیای و ببینی گیرت همونی هست که چند سال پیش...
یعنی چقدر پیشرفت؟
فقط رفتن...
همه یادداشت های قدیم ام را در وبلاگ تعطیل شده ام خواندم. به المیرا می گویم من تعجب می کنم از این همه تلخی و آه و ناله و بیشتر تعجب می کنم که دیگران چرا آنها را می خواندند؟! این همه گلایه و نا امیدی و نق نق به چه کارشان می آمده؟
امروز پاداش گرفتم برای تحویل همان قسمت تازه خواسته شده. حل شد و جواب داد که این قسمت اش زیاد مهم نیست. جالب اش وقتی بود که رفتم سراغ مدیر جان و گفتم من امروز این را تحویل بدهم شما چه کار می کنید؟ من از خودم خوشم میاد.
می دونی درگیر شده ام با این حسی که نمی دونم اسم اش را چی بگذارم؟ نمی دونم دوستت دارم و نگران خوشبختی ات هستم ؟ یا یک جورای دیگه هست!!!
همیشه یکی از مشکلات ام همین بوده. نمی تونم بشناسم جنس و نوع حس ام را. همیشه! شاید خیلی درست نباشد اما گاهی. و چه وضعیت بدی ست. نمی شناسی اش و نمی تونی واکنش درست در مقابل آن را پیدا کنی. هنوز هیچی نشده از این آقای م.م. تو خوشم نمی آید. هنوز هیچی نشده دنبال بهانه هستم تا روز یکشنبه به خانه تان نیایم- یکی دو تا هم پیدا کرده ام البته!
از چی می ترسم و از چی می گریزم؟ در اینکه این آقای م.م برای تو کم است، کوچک است هیچ شکی ندارم الان. فکر کنم لج ام گرفته از تو و این انتخاب ات بعد از این همه سال و انتخاب های دیگر.
امیدوارم خوش باشی دختر جان فقط همین!



