مجموعه فیلمها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387

وقتی به آهنگ های این آقای Johannes Linstead گوش می کنم انگار اصلا اینجا نیستم حتی اگر پیش تو باشم!

چهارشنبه 6 آذر ماه سال 1387

هیچ چیز دردناک تر از این نیست که بعد از سال ها به خودت بیای و ببینی گیرت همونی هست که چند سال پیش...

یعنی چقدر پیشرفت؟

دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
نشسته ام اینجا پشت میزم. نشسته ام بدون هیچ حضوری، خواب آلود و پراکنده . صدای دخترها دارد می آید که بی وقفه حرف می زنند. دارم فکر می کنم که چطور می توان لحظات را کش داد تا برسند به 150 دقیقه و بروم.
فقط رفتن...
دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386
می فهمم که بی انصافم! در مورد خودم... به خودم سخت می گیرم به قول المیرا و گاهی چه احساس بدی می شود این احساس سختگیرانه ی ظالمانه. چیزی که باعث می شود با نگاهی تلخ تر از آنچه لازم است به خودم نگاه کنم و بدم بیاید و دور شوم و حرصم بگیرد و ناراضی شوم. من فقط نگرانت بود، امروز می دانم.

همه یادداشت های قدیم ام را در وبلاگ تعطیل شده ام خواندم. به المیرا می گویم من تعجب می کنم از این همه تلخی و آه و ناله و بیشتر تعجب می کنم که دیگران چرا آنها را می خواندند؟! این همه گلایه و نا امیدی و نق نق به چه کارشان می آمده؟

امروز پاداش گرفتم برای تحویل همان قسمت تازه خواسته شده. حل شد و جواب داد که این قسمت اش زیاد مهم نیست. جالب اش وقتی بود که رفتم سراغ مدیر جان و گفتم من امروز این را تحویل بدهم شما چه کار می کنید؟ من از خودم خوشم میاد.
سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386

می دونی درگیر شده ام با این حسی که نمی دونم اسم اش را چی بگذارم؟ نمی دونم دوستت دارم و نگران خوشبختی ات هستم ؟  یا یک جورای دیگه هست!!!
همیشه یکی از مشکلات ام همین بوده. نمی تونم بشناسم جنس و نوع حس ام را. همیشه! شاید خیلی درست نباشد اما گاهی. و چه وضعیت بدی ست. نمی شناسی اش و نمی تونی واکنش درست در مقابل آن را پیدا کنی. هنوز هیچی نشده از این آقای م.م. تو خوشم نمی آید. هنوز هیچی نشده دنبال بهانه هستم تا روز یکشنبه به خانه تان نیایم- یکی دو تا هم پیدا کرده ام البته!

از چی می ترسم و از چی می گریزم؟ در اینکه این آقای م.م برای تو کم است، کوچک است هیچ شکی ندارم الان. فکر کنم لج ام گرفته از تو و این انتخاب ات بعد از این همه سال و انتخاب های دیگر.
امیدوارم خوش باشی دختر جان فقط همین!