دوست داشتم با لحن آن روزهایت میگفتم با من حرف بزن
با همان لحن محکم کشدار
و تو می شنیدی
و تو حرف شنو میشدی
با من حرف بزن پسر جان...
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله |
زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات) زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹ |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
گاهی فکر می کنم به چه چیز در تو عاشق شدم
فکر میکنم چشمانت
و بعد...
صدایت و محبت آن
و بعد...
سادگی ات و پاکی ات
این بود که قبل از هر چیز بر دلم نشست
درد هم شکل عوض می کند. می تواند از اشک مدام روی گونه تبدیل بشود سنگینی همیشگی روی سینه .
خیلی دوست داشتم می توانستم همه چیزهایی که در ذهنم هست،در ذهنم هست و آزارم میدهد-آزارم میدهد و می کاهدم-
دانه دانه بنویسمشان و خلاص شوم از دستشان. بد است که نوشتن ام نمی آید. نمی توانم بنویسم آنچه که بهش فکر می کنم.
حرف زدن همیشه برایم سخت بوده- واین چقدر آزار میداد پسرکم را- و فکرکه می کنم می بینم چقدر دچارش کرده ام به سوء تفاهم با این نگفتن ها.
نوشتن زمانی ساده تر بود اما حالا آن هم رو نشان نمی دهد.
یک چیز مشخص است اما، نه توجیه می خواهد نه تفسیر:دلم برایش تنگ شده است، برای چشم هایش که آنقدر دوستشان داشتم ، برای صدایش که اول از همه به آن عاشق شدم. برای شانه هایش که شیفته ام می کرد و برای مهربانی هایش
برای نگرانی هایش
برای دوست داشتن هایش-حتی به شیوه خودش.
بهتر از هر چیزی می دانم:دل تنگ است!
فکر می کنم-خیلی-که چرا؟ گفته دیگران این است: برای بزرگ شدن،رشد کردن. به خودم نگاه می کنم و سعی می کنم نگاهم دقیق باشد و منصفانه.
نه! بزرگ نشده ام. تازه اگر هم رشدی پیدا کنم و قدی بکشم برای تو چکار می توانم بکنم. برای تو که حالا حسرت دارم برای همه لحظه هایی که در کنارت بودم و هدرشان دادم، برای همه کارهایی که می توانستند شادت کنند و نکردم.
دلم می سوزد برای همه آرزوهایی که ماند به دلت و تمنایشان نیمه کار ماند برایت. کاش میشد کاری کرد تا شاد باشی پسرکم!
دستان بزرگ و تیره با حلقه ای نقره ای رنگ بر انگشت دوم از دست چپ...
گاهی این تصویری ست که تمام ذهن ام را می گیرد.
چه خنکایی دلم را می گیرد وقتی می گویند در خواب جدیدشان تو را با من دیده اند... هر اشاره ای به اینکه به یادم هستی کمی سرخوش ام می کند.
حالا هر شب، شب به خیر می گویم
به دیوار سردی که به جای تو در کنارم هست
حالا همه برایم دعای خیر می کنند. دعا می کنند تا همان طور که خودت رفتی مهرت هم از دل من برود و من دلم می گیرد. خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنی، دلم می گیرد از دوست نداشتن ات و فراموش کردن ات ... حتی بیشتر از نبودن ات.
من آرامم. خیلی بیشتر از آن که فکر کنی. مگر نمی بینی هر روز سرکار می روم و با دیگران چند کلامی صحبت می کنم و در این چند روز اخیر حتی خندیده ام!
یادت هست؟ گفتی بدون تو می میرم و من جوری نگاه ات کردم که ... و تو ادامه دادی شاید نمیرم ولی بدون تو خوش نمی گذرد.می بینی؟ من بدون تو هنوز زنده ام اما خوش نمی گذرد.
21 روز است که با من خداحافظی کرده ای. آن لحظه نمی دانستم که این وداع همیشگی است. 2مرداد ماه 1388 تاریخ تلخی برای من خواهد بود: تلخ تریم روز زندگی ام.
آخرین تصویری که از تو دارم: ایستاده در قاب در خانه با یکی از آن ژست های منحصر به فردت، بی هیچ حرفی. ایستاده ای تا من آخرین آیة الکرسی را برایت بخوانم و برای همیشه ترکم کنی. فقط خدا می داند که جایت چقدر خالی ست... شاید تو هم بدانی. هیچ به فکرم هستی؟
1 